تبليغاتX
منم زیبا و زیبا بنده ام را دوست میدارم

منم زیبا و زیبا بنده ام را دوست میدارم
علمی_خانواده_طنز_شعر _عکس و مطالب برگزیده.......ودر نهایت کلبه تنهایی من. 
نويسندگان
آخرين مطالب
لینک های مفید
****** *****
Google

در اين وبلاگ
در كل اينترنت
***** 01.
02.
03.شبکه اجتماعی
***** Online User

statistics

* *****

کودکی که آماده تولد بود نزد خدا رفت و از او پرسید:
"می گویند فردا شما مرا به زمین می فرستید ، اما من به این کوچکی و بدون هیچ کمکی چگونه می توانم برای زندگی به آنجا بروم؟ "
خداوند پاسخ داد:
"از میان بسیاری از فرشتگان من یکی را برای تو در نظر گرفته ام . او در انتظار توست و از تو نگهداری خواهد کرد . "
اما کودک هنوز مطمئن نبود که می خواهد برود یا نه .
" اینجا در بهشت من کاری جز خندیدن و آواز خواندن ندارم و اینها برای شادی من کافی هستند . "
..................


موضوعات مرتبط: خانواده، اجتماعی، داستانک
ادامه مطلب
[ شنبه 23 اردیبهشت1391 ] [ 19:6 ] [ Zary ]

http://taknaz.ir/user_files/L128860142535.jpg


۱-  
قدرت بیان
۲-  باد و خورشید
۳- گاهی باید نشنید
۴- ما چقدر فقیر هستیم
۵-  خرید طوطی
۶- جواب دندان شکن

موضوعات مرتبط: داستانک
ادامه مطلب
[ شنبه 2 اردیبهشت1391 ] [ 10:0 ] [ Zary ]

یک دانشجوی مهندسی عاشق سینه چاک دختر همکلاسیش بود. بالاخره یک روزی به خودش جرات داد و به دختر راز دلش رو گفت و از دختره خواستگاری کرد اما دختر خانوم داستان ما عصبانی شد و درخواست پسر رو رد کرد. بعدم پسر رو تهدید کرد که اگر دوباره براش مزاحمت ایجاد کنه، به حراست میگه. روزها ازپی هم گذشت و دختره واسه امتحان از پسر داستان ما یک جزوه قرض گرفت و داخلش نوشت " من هم تو رو دوست دارم، من رو ببخش اگر اون روز رنجوندمت  "اگر منو بخشیدی بیا و باهام صحبت کن و دیگه ترکم نکن. ولی پسر دانشجو هیچوقت دیگه باهاش حرف نزد. چهار سال آزگار کذشت و هر دو فارغ التحصیل شدند. اما پسر دیگه طرف دختره نرفت!!

نتیجه اخلاقی این ماجرا. پسرهای مهندسی هیچوقت لای کتاب ها و جزوه هاشون رو باز نمیکنند!!!!


موضوعات مرتبط: داستانک
[ یکشنبه 25 دی1390 ] [ 9:0 ] [ Zary ]

۱-فصل طلایی....

۲-دارویی به نام ازدواج.....

۳-بازگشت به جوانی.....


موضوعات مرتبط: خانواده، داستانک
ادامه مطلب
[ سه شنبه 20 دی1390 ] [ 11:40 ] [ Zary ]

پدر در حال رد شدن از کنار اتاق خواب پسرش بود، با تعجب دید که تخت خواب کاملاً مرتب و همه چیز جمع و جور شده. یک پاکت هم به روی بالش گذاشته شده و روش

نوشته بود « برای پدر».

پدر با بدترین پیش داوری های ذهنی پاکت رو باز کرد و با دستان لرزان نامه رو خوند :


موضوعات مرتبط: داستانک
ادامه مطلب
[ سه شنبه 20 دی1390 ] [ 8:0 ] [ Zary ]
مردی خری دید به گل در نشسته و صاحب خر از بیرون کشیدن آن درمانده.
مساعدت را ( برای کمک کردن ) دست در دُم خر زده قُوَت کرد ( زور زد ).دُم
از جای کنده آمد.....

موضوعات مرتبط: داستانک
ادامه مطلب
[ سه شنبه 13 دی1390 ] [ 21:10 ] [ Zary ]
طنز و کاریکاتور | من هم روزی فرار مغز ها میکنم
پدرم همیشه می گوید "این خارجی ها که الکی خارجی نشده اند، خیلی کارشان درست بوده که توی خارج راهشان داده اند" البته من هم می خواهم درسم رابخوانم؛ پیشرفت کنم؛ سیکلم را بگیرم و بعد به خارج بروم. من تصمیم گرفته ام که در آینده حتمن به خارج بروم.ایران با خارج خیلی فرغ دارد. خارج خیلی بزرگتر است. من خیلی چیزها راجبه خارج می دانم.

موضوعات مرتبط: داستانک
ادامه مطلب
[ دوشنبه 12 دی1390 ] [ 23:35 ] [ Zary ]

يلدا كوچولو با ناراحتي گوشه‌اي نشسته بود و به روبه‌رويش خيره شده بود. او پدربزرگ مهرباني داشت كه هميشه با او صحبت مي‌كرد و همراهش بود. چون پدر و مادرش در يك تصادف بعد از تولد يلدا كوچولو فوت كرده بودند و او با پدربزرگ و مادربزرگش زندگي مي‌كرد.پدربزرگ چند روزي رفته بود سفر و يلدا خيلي تنها بود و با كسي صحبت نمي‌كرد. همان روز پدربزرگ از سفر برگشت و ديد يلدا كوچولو ساكت و بي‌حال گوشه‌اي نشسته است. پدربزرگ رو كرد به يلدا و گفت: يلدا جان... بابايي... تو چرا آن گوشه ساكت نشستي... بلند شو بيا ببينمت... بابايي... .


موضوعات مرتبط: داستانک
ادامه مطلب
[ دوشنبه 28 آذر1390 ] [ 11:25 ] [ Zary ]

کمک به رقبا / داستان کوتاه

یکی از کشاورزان منطقه ای، همیشه در مسابقه‌ها، جایزه بهترین غله را به ‌دست می‌آورد و به ‌عنوان کشاورز نمونه شناخته شده بود. رقبا و همکارانش، علاقه‌مند شدند راز موفقیتش را بدانند. به همین دلیل، او را زیر نظر گرفتند و مراقب کارهایش بودند. پس از مدتی جستجو، سرانجام با نکته‌ عجیب و جالبی روبرو شدند. این کشاورز پس از هر نوبت کِشت، بهترین بذرهایش را به همسایگانش می‌داد و آنان را از این نظر تأمین می‌کرد. بنابراین، همسایگان او می‌بایست برنده‌ مسابقه‌ها می‌شدند نه خود او!


موضوعات مرتبط: داستانک
ادامه مطلب
[ شنبه 26 آذر1390 ] [ 19:38 ] [ Zary ]

 روزی یکی از خانه های دهکده آتش گرفته بود. زن جوانی همراه شوهر و دو فرزندش در آتش گرفتار شده بودند. شیوانا و بقیه اهالی برای کمک و خاموش کردن آتش به سوی خانه شتافتند. وقتی به کلبه در حال سوختن رسیدند و جمعیت برای خاموش کردن آتش به جستجوی آب و خاک برخاستند شیوانا متوجه جوانی شد که بی تفاوت مقابل کلبه نشسته است و با لبخند به شعله های آتش نگاه می کند. شیوانا با تعجب به سمت جوان رفت و از او پرسید:" چرا بیکار نشسته ای و به کمک ساکنین کلبه نرفته ای!؟"


موضوعات مرتبط: داستانک
ادامه مطلب
[ جمعه 25 آذر1390 ] [ 16:0 ] [ Zary ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

×××××××××××××××××
* سلام دوست عزیزم *
خوشحال میشیم نظرات وانتقادات شما را بدونیم*ما امیدواریم بتونیم دراين مكان مجازی محیطي سالم و شاد و آموزنده را برای شما فراهم کنیم*این وبلاگ زودبه زود آپ میشه پس برای هربار دیدن شما مطلب جدید داره و به همین دلیل به (عناوین مطالب) بالای صفحه هم یک سری بزنید ضرر نمیکنید*

×××××××××××××××××

خدايا ....
گفتم:خسته ام
گفتی : لاتقنطو من رحمته الله...از رحمت خدا ناامید نشوید (زمر53)؟
گفتم: کسی نمیدونه تو دلم چی میگذره
گفتی: ان الله بین المرء وقلبـه...خدا حائل است میان انسان و قلبش(انفال26)؟
گفتم: کسی رو ندارم
گفتی : نحن اقرب الیه من حبل الورید...ما از رگ گردن به تو نزدیکتریم(ق16)؟
گفتم :ولی اصلاانگارمنوفراموش کردید!؟
گفتی : فاذکرونی ، اذکرکم...منو یاد کنید تا به یاد شما باشم(بقره152)؟

×××××××××××××××××

من يك زنم
نه جنس دوم ...
نه يك موجود تابع ...
نه يك ضعيفه ...
نه يك تابلوي نقاشي شده ....
نه يك عروسك متحرك براي چشم چراني...
نه يك كارگر بي مزد تمام وقت ...
نه يك دستگاه جوجه كشي ...

من يك زنم
من سعي ميكنم آنگونه كه مي انديشم باشم نه آنگونه كه تو ميخواهي .
ميخواهم خودم باشم بي آنكه ديگري رابيازارم .
وراي تمام تصورات كور .
هنجار هاي ناهنجار .
تقدسات نامقدس .
باور كن من هم اگربخواهم ميتوانم خيانت كنم .
بي تفاوت و بي احساس باشم .
بي ادب و شنيع رفتار كنم .
بي مبالات و كثيف باشم .
اگر نبوده ام و نيستم نخواسته ام و نميخواهم .
آري زن عشق ميخواهد و عشق مي ورزد .
احترام ميخواهد و احترام ميگذارد .
من زن به وجودم افتخار ميكنم . هر روز و هر لحظه ...
من به تمام زنان آزاده و سربلند دنيا افتخار ميكنم
و همچنين به تمام مرداني كه يك زن را اين گونه مي بينند و تحسين ميكنند ......

برای مردها:
بیاییم مردانه زنها را گرامی بداریم؛
این بار اگر زن زیبارویی را دیدیم،
هوس را زنده به گور کنیم و خدا را شکر کنیم برای خلق این زیبایی؛
زیر باران، اگر دختری را سوار کردیم، به جای شماره به او امنیت بدهیم؛
او را به مقصد مورد نظرش برسانیم، نه به مقصد مورد نظرمان؛
هنگام ورودبهرجایی،بااحترام بگوییم،اول شما؛
درتاکسی،خودمان رابه دربچسبانیم نه به او؛
در اتوبوس جای خود را به پیرزنی بدهیم که ایستاده،و....
بیاییدفارغ ازجنسیت کمی واقعاًمردباشیم
بیاییدواقعاًمردانه زنهارا گرامی بداریم...

×××××××××××××××××

خدایا , خطا از من است , میدانم
از من که سالهاست گفته ام
" ایاک نعبد "
اما به دیگران دلسپرده ام
از من که سالهاست گفته ام
" ایاک نستعین "
اما به دیگران تکیه کرده ام ...
اما تو رهایم نکن ... !!
×آمین یارب العالمین×

×××××××××××××××××

برای من از دل شــکسته نگو
که دلــﮯ دارم شــکسته تر از سکوتـــ
شــکسته از درد
شــکسته از زخــم
شــکسته از عشــق
شــکسته از گنــاه
شــکسته از تنهایــﮯ
بر خــواهم داشتـــ این تــکه های تنهــایــﮯ را
و لباســﮯ خواهــم دوختــ سپیــد از این همــه سیاهــﮯ
برای خودم توشــه ای خواهــم ساخــت پر از محــنت و رنــج
شــایــد خــدا مرا بــخشیــد....
شـــــایــد....

×××××××××××××××××

زندگی دفتری از خاطره هاست
یک نفر در دل شب.
یک نفر در دل خاک
یک نفر همدم خوشبختی هاست.
یک نفر همسفر سختی هاست
چشم تا باز کنیم عمرمان میگذرد
ما همه همسفریم .

×××××××××××××××××
امکانات وب